تبليغاتX
lonely memories




lonely memories

ترس از عشق ترس از زندگی است...آنانکه از عشق می گریزند,مردگانی بیش نیستند!!!

دیروز ظهر از قزوین برگشتیم,با اینکه سفر کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت!

گوشیمم یادم رفته بود با خودم ببرم قزوین,جا مونده بود کرمانشاه منم به محمد گفتم خاموشش کنه برام!

در کل امتحان و شرایط دانشگاه تووووپ بود!روحیه م عوض شد رسمننننننن :دی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 توسط ye nafar|

وقتی به همه بدبین میشی و اعتمادتو از دست میدی دیگه زندگی برات غیرقابل تحمل میشه!همیشه منتظری یکی از پشت بهت خنجر بزنه,یکی بهت دروغ بگه,یکی که خیلی برات مهمه تنهات بذاره!این بدترین چیزی بود که توی زندگیم تجربه کردم!

وقتی بخوای بد بیاری یهو همه چی پشت سر هم بد میشه برات,یهو چندتا اتفاق بد پشت سرهم,یهو یه عالمه اعصاب خوردی!

توی دنیای به این بزرگی فقط یه نفر هس که مطمئنم فقط و فقط اونه که منو میفهمه,اصلا من حرف نزده و دهن باز نکرده می دونه چمه و چی می خوام بگم,خیلی دوسش دارم چون تنها کسیه که نمی خواد آزارم بده,تنها کسیه که با من بینهایت مهربونه,تنها کسیه که روی حرفش میمونه,دوس دارم تا آخر عمرم همینجوری کنارم باشه!

دیشب باز احوالمو پرسید و گفت مطمئنی مزاحمت نیستم؟گفتم این چه حرفیه که میزنی,معلومه که نه!گفت آخه یه بارم نشده که تو احوال منو بپرسی,فکر کردم شاید مزاحمتم!!گفتم من دوس ندارم با احساسات کسی بازی کنم,دوس ندارم اذیتت کنم,دوس ندارم پسفردا عذاب وجدان بگیرم که چرا باهاش اینجوری رفتار کردم!

گفت قبلن کساییو که دوس داشتم همه از این ناراحت بودن که چرا بهشون زنگ نمیزنم و احوال نمی پرسم اما الن نه تنها همیشه اول من احوالتو می پرسم بلکه ناراحتم نیستم از این مساله!عجیبه

گفتم من همیشه احساس میکنم باعث اذیت شدنتم,بخدا دوس ندارم یه ثانیه بخاطر من یا ازدستم ناراحت باشی,قول بده از رفتاری که دارم ناراحت نشی!

گفت از کدوم رفتارت؟مثلا کی احساس کردی باعث اذیت شدنمی؟گفتم همین که همیشه شما احوال منو میپرسی,خب وقتی آدم به کسی ابراز علاقه می کنه کمترین انتظارش اینه که طرفشم بهش ابراز علاقه کنه,مگه نه؟

گفت:بستگی داره هدفت از ابراز علاقه چی باشه.شاید رفتار من نرمال نباشه چون حتی اگه جوابمم ندی دوستت دارم,نمیگم هیچکسو قبل تو دوس نداشتم اما مطمئنم کسیو به اندازه تو دوس نداشتم.تا الانم نشده که حتی ازت دلخور بشم.علاقه زورکی نیس,ممکنه تو هیچ احساسی به من نداشته باشی و دلیل اینکه هیچوقت تو احوال منو نمی پرسی این باشه که نمی خوای علاقه و وابستگیم بهت بیشتر از اینی که هست بشه تا بعدن زیاد اذیت نشم,خودم اینارو می فهمم اما نمیدونم چرا باز دوستت دارم!!

خیلی خوب منو درک میکنه,اینا قیقا حرفایی بود که روم نمیشد بهش واضح بزنم,خیلی برام عزیزه اما من مدتهاس دیگه نمیتونم کسیو بعنوان اینکه بخوام باهاش یه عمر زندگی کنم قبول کنم...از حالم,از رفتارام,از اینکه کسی بخاطرم به زحمت بیفته,از اینکه کسی اینهمه دوستم داشته باشه متنفرم...دارم دیوونه میشم  از فکر اینکه عاقبت زندگیم چی میشه,از خودم بدم میاد!

دیشب کلی گریه کردم...تموم طول روز سعی میکنم به هیچی فکر نکنم و الکی خوش باشم,صورتمو باسیلی سرخ نگه دارم که مبادا کسی شک کنه ناراحتم ولی بخدا از ته دل داغونم...

امروزم خیر سرم کارت ورود به جلسه م اومد و قرار شد جمعه پدر ببرتم قزوین که کنکور بدم,گفتم من میخوام برم نمایشگاه کتاب بخرم,که شدیدا مخالفت کردن و کلی باهام دعوا کردن و مامانم هرچی دلش خواست و هرچیزی که واقعا بی ربطه و دروغه رو تحویلم داد,از آخرم باز شروع کردن به نفرین و ناله کردن!

من نمیدونم مگه من از زندگی چی خواستم؟اینکه بخوام برم نمایشگاه کتاب گناه کبیره س و باید بخاطرش اینهمه دعوا بشه و از آخرم بگن حق نداری بری آزمونم بدی!!!

خیلی دلم گرفته!!!همیشه همه جوره حواسم هس که بهشون بی احترامی نکنم و کاری نکنم ناراحت بشن اما به محض اینکه یه کلمه مخالف میلشون حرف میزنی همه چی یادشون میره و شروع میکنن به نفرین و ناله!!!خیلی بی انصافن...

با اینهمه من از ته دلم دوسشون دارم,درسته وقتی عصبانی میشم صدام بلند میشه و نمیتونم به خودم مسلط باشم اما اگه اونا به پروپام نپیچن من که مرض ندارم,به پدر میگم آخه دلیلت چیه که میگی نمیخواد بری نمایشگاه؟میگه دلیلی ندارم,غلط میکنی بری نمایشگاه!!!!!!!!خیلی دلم واسه خودم میسوزه....

دارم میمیرم از بغض...کاشکی هیشکی نخونه این متنو...اگه اینجا هم ننویسم دیوونه میشم,ببخشه هرکی خوند حرفامو...

هرکس به طریقی دل ما میشکند/بیگانه جدا,دوست جدا میشکند/بیگانه اگر میشکند حرفی نیست/از دوست بپرسید چرا میشکند؟!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:12 توسط ye nafar|

بعضی وقتا از بعضی حرفا بدجور دلم می شکنه,گاهی اوقات وقتی دلمو میشکونن با حرفاشون و بعد عذرخواهی می کنن حتی اگه تظاهر کنم دیگه ناراحت نیستم اما از ته دل ناراحتم,نیش بعضی حرفا خیلی زهر داره و تا مدتها کاممو تلخ می کنه!

اون روز بهم پی ام داد که می خوام یه گروه کوهنوردی درست کنم دوس دارم تو هم باشی,گفتم من نمی تونم تنها بیام,ممکنه مامانم اجازه نده,مگه اینکه با یکی از دوستام بیام,گفت نه لازم نیس کسیو بیاری,ما هم همه اولین باره همو می بینیم توم بیای باهاشون آشنا می شی,دوتا از دوستامن با دوست دختراشون و 4تا از دخترای فیسبوک که شایدم بشناسی,گفتم قول نمی دم اما شاید بیام,گفت نه سعی کن بیای خیلی دوس دارم توم باشی,چندبار با دوستام رفتم از گروهشون خوشم نیومده,خیلی شوخیای بد می کردن باهم و من خیلی بدم اومده,گفتم پس باید به دوستم بگم اونم بیاد,گفت عضو فیسبوکه؟دیگه حرف تو حرف اومد نشد جوابشو بدم,هنوزم به فکرم نرسیده بود که به کی بگم,قرار شد اگه همه اومدنی بودن بهم خبر بده واسه همین جمعه که میاد,کلیم اصرار کرد که حتما با مامانت صحبت کن که بیای و منم قبول کردم!

فرداش کلاس زبان داشتم,یعنی دیروز صب,یادم اومد گلناز چندبار بهم گفته بود بیا باهم بریم کوه,قبل کلاس زبان بهش گفتم اونم ذوق کرد و گفت من ماشین میارم اگه خواستیم بریم!(گلی دوست دوران مهدکودک,ابتدایی]راهنمایی,دبیرستان و دانشگاهمه ولی چون اکثرا توی یه کلاس نبودیم خیلی باهاش چیک تو چیک نیستم و خیلی از رازامو نمی دونه ولی واقعا دوستش دارم و اخلاقشو خیلی قبول دارم,با اینکه بینهایت پولدارن ولی اصلا اهل کلاس گذاشتن نیست و خیلی خاکی و مهربون و ساده س,حتی از منم ساده تر لباس می پوشه!)

خلاصه امروز باز ظهر رفتم فیسبوک و باز اون پی ام داد که چطوری و چه خبر و چیکار کردی؟میای یا نه؟؟؟منم بهش گفتم که به گلی گفتم و اون باهام میاد,گفت آدرس پیجشو بهم بده ببینمش,منم دادم لینکشو,گفتم عین خودمه,رفت دیدش و پی ام داد:اااااهههه,این چه زشته,کجاش شبیه توئه؟!!!!خیلی ناراحت شدم!آخه گلی خوشگله فقط زیاد اهل آرایش کردن نیس,گفتم این چه حرفیه می زنی!!!گفت اینو نیاری با خودتااااا,از دوستای خوشگلت بیار,ماشینم نمی خواد بیارین من هستم!!!!!(این درحالی بود که اونروز می گفت من اهل این لاشی بازیا نیستم و دوس دارم همه مون مث هم باشیم!!!)

گفتم ما هنوز اومدنمون قطعی نیس,کیا بجز ما میان؟؟؟گفت با تو می شین 3 تا دُخی که هرکدومم گفتین دوستاتونو میارین,پس 6تا!2تا هم دوستای دوستامن که می شه 8تا دختر(جوری حرف می زد که انگار خیلی خوشحال باشه اینهمه دختر دارن می رن,بعد از اینهمه گدایی دیگه می تونم بفهمم شب جمعه کِیه!)به شوخی گفتم بابا گلی به جمالت یعنی می خوای بیای دید زنی؟؟؟دستت درد نکنه به دوستای دوستاتم نظر داری پس!!!!یهو گفت حرفت خیلی زشت بود!مگه من لاشیم و منم ترسیدم ناراحت شده باشه گفتم ببخشید منظوری نداشتم داشتم شوخی می کردم,گفت شوخیت خیلی زشت بود!در ضمن یادت باشه پیش دوستام از این شوخیا با من نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم:اعتماد به سقف حالا کی گفت قراره من بهتون افتخار بدم و بیام؟؟؟من اگه یه درصدم احتمال داشت بیام می خواستم با گلی حرف بزنم,وقت وقتونش پارسال باهات یه بارم شوخی نکردم حالا جلو 4 نفر غریبه اونم من با این خجالتی بودنم بیام با تو شوخی کنم!!!!!گفت من اگه گفتم خوشگل باشن به این خاطر بود که دوس ندارم رقابت پیش بیاد بینمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم مگه می خوان کشتی بگیرن یا می خوان دوست دختر دوست پسر بشن,مگه آدمای زشت آدم نیستن؟؟؟اصلا با نظرت موافق نیستم!

گفت هرجور راحتی,گفتم خیلی حرفات دلمو شیکست[داشتم گریه می کردم و اشکام می ریخت روی میز]گفت حرف تو بدتر بود,گفتم برگرد بخون ببین چه حرفایی زدی بعد خودت قضاوت کن,گفت فکر نمی کنم لزومی داشت قضاوت کنی!!!گفتم تو با همه ی دوستایی که تا حالا داشتم فرق داری از نظر فکری,بای!

خاموش کردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و کلی گریه کردم با آهنگ گل دلفریب و کلی دلم به حال خودم سوخت چون پریشب نصف شب از خواب بیدار شدمو واسه این آدم مزخرف و بی ارزش و بیاد خاطره هایی که ازش داشتم شعر گفتم بعد مدتها,البته وقتی گریه هام تموم شد خوشحال شدم از اینکه هنوز هر از گاهی بهم ثابت می کنه که هیچوقت ارزش یه تار موی گندیده ی منم نداشته,اگه ازش خبر نداشتم شاید روز و شب خودمو سرزنش می کردم که شاید چون من بد بودم اون تنهام گذاشت!!!(همیشه اینجوریم,یه مدت که می گذره از اختلافی که با یه نفر داشتم حتی اگه دوست صمیمیمم باشه و واقعا مشکل و اختلاف و اون بوجود آورده باشه من عذاب وجدان میگیرم و خودمو اذیت می کنم که شاید تقصیر من بوده باشه!)

عصر نزدیکای ساعت 6 بود داشتم با مهسا حرف می زدم یهو دیدم موبایلم داره زنگ می خوره,نگاه کردم دیدم میلاده,چندتا بوق که خورد از مهسا خدافظی کردم و با اکراه و بی میلی گوشیو برداشتم,مث همیشه لوس سلام کرد و منم خیلی سرسنگین و جدی جوابشو دادم,گفت زنگ زدم ازت دلجویی کنم,البته باید همون ظهر زنگ می زدم ولی خسته بودم خوابم برد,ببخشید,دوس ندارم ازم ناراحت باشی,من منظورمو بهت بد فهموندم,منظورم این بود که درو داهاتی نباشه دوستت,گفتم ت وقتی به دوستم توهین می کنی یعنی داری به من توهین می کنی,من گفتم که اون عین منه,گفت بابا یه کم جنبه داشته باش,ما یه دوست داریم اسمش پدرامه بچه ها بهش می گن پدی پدرسگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم ببخشید ولی بچه ها خیلی بی ادبن که این حرفو می زنن,من به کسی اجازه نمیدم به دوستم توهین کنه,گفت تو به من توهین کردی من چیزی گفتم,گفتم کی بود می گفت من نمی خوام لاشی بازی باشه بعد اومدی می گی دختر خوشگل بیار و از این چرندیات؟؟؟گفت منظورمو اشتباه رسوندم,گفتم تو همیشه منظورتو اشتباه می رسوندی,من اصلا توی انتخاب دوست مثل تو فکر نمی کنم,دوس دارم اگه می خوام برم جایی با چند نفر که همفکر منن برم که باهاشون راحت باشم و یه چندتا حرف حساب ازشون یاد بگیرم نه اینه بخاطر تیپ و قیافه شون برم و همش حواسم به این باشه که قیافم مرتب باشه!!!!کم آورد و چون چیزی نداشت بگه و حرفام کاملا منطقی بود گفت:اووووووووووووووو,حالا دیگه بسه]نمی خوام ناراحت باشی,گفتم من نمی بخشمت چون همیشه اشک منو درمیاری,گفت تقصیر من چیه تو خیلی حساسی!دیگه بحثو عوض کرد که بخدا این 2-3 روزه همش بدبیاری آوردم و اعصابم خورد بوده و یه درسمو افتادم و شریکم بدون اینکه بگه رفته سربازی و هزارتا دلیل مسخره واسه حرفای چرت و پرتش,منم فقط گوش می کردم و هیچی جواب نمی دادم,بعداز اینکه تموم شد گفت دارم بوق می خورم!منم فکر کردم می گه دارم دوغ می خورم!!!!!گفتم خوش بحالت,گفت دوغ چیه بابا شارژم داره تموم می شه بوق می زنه گوشیم!!گفتم باشه,گفت دیگه ناراحت نباشیااا,مراقب خودتم باش خیلی,گفتم باشه و خدافظی کردم!

هنوز ته دلم ناراحتم,اصلا آدم کینه ای نیستم,بعد اومدم اف بی دیدم بعد از اینکه من آف شدم ظهر برام نوشته تو همیشه بلد تیکه بندازی به آدم!!!!(اونم من که به عمرم بلد نیستم دل کسیو بشکونم!!!همیشه صفتای مسخره ی خودشو به من نسبت میداد)

اگه بمیرمم حاضر نمیشم باهاشون برم کوه,قربون دوستای گل خودم میرم که انقد پاک و بی ریان,باهمونا برم سنگینترم تا با یه مشت گنده دماغ از خودراضی...

بعضی وقتا که احساس خوبی نسبت به یه نفر ندارم همیشه خودمو سرزنش میکنم و میگم اون آفریده ی خداست,خدا دوسش داشته که خلقش کرده و تو حق نداری درباره ی چیزی که خدا دوس داشته نظر بدی یا ازش بدت بیاد,هیچوقت از هیچکی بدم نیومده و سعی کردم از ظاهر آدما برداشتی نداشته باشم اما امروز خدا بهم باز یادآوری کرد که نباید فراموش کنم فرق بین خودم و افکارمو اون بابا رو...امشب قبل خواب براش دعا می کنم که خدا بهش بصیرت بده!!!

چشم دل باز کن که جان بینی...آنچه نادیدنیست آن بینی!

خدایا شکرت!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:59 توسط ye nafar|

از اون شباییه که تنها خونه می مونم و از تنهاییم لذت می برم,فرصت پیدا کردم یه کم به بغضای انبار شده توی گلوم بپردازم :دی خیلی سبک شدم...یه چند خطیم شعر گفتم...مامان مونده خونه ی مامانی اینا و من برگشتم خونه,عاشـــــــــــــــــق این تنهاییــــــــــــــــــــــــامممممم

صب با کتی خانوم اینا رفتیم واسه امید خونه بخریم,گفته بودن منم برم که نظر بدم!!!کلی با امید و مامان اینا خندیدیم,واااااای مامان چه سوالایی از بنگاهیه می پرسید!!!!اصن یعنی در حد لالیگا سوتی داد :))))))))

دیشب خونه ی مامانی اینا بودیم,همچنان با محمد(داداشم) قهرم و قصد آشتی ندارم,هرچند که امروز مجبور شدم چند کلمه ای باهاش بحرفم ولی ته دلم ازش بدجور دلگیرم!!!!

عصر یاسی زنگ زد و عذر زحمات و خواست!

قرار شده شنبه به بعد کلی با مهسا اینا خوش بگذرونیم چون پدر مهسا قراره بره کربلا و ما اجازه داریم بریم تفریح :))))البته خلاف بزرگمون یه پیتزا با هم خوردنه :پی غروب بعد از گریه زاریام با نگین و مهسا حرف زدم و کلی خندیدیم به اقبال 3 تاییمون!!!!

روزشماری می کنم ببینمشون,دلم واسشون یه ذره شده!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:20 توسط ye nafar|

امروز فرصت شد تا بعد اینهمه وقت باز آپ کنم,گفتنیا زیاده اما حوصله ندارم تعریف کنم,کلی اتفاق خوب و بد افتاده توی این مدت که بعلت ضیق وقت از گفتنش پرهیز می شه!!!!

امروز هوا بارونی و خوشگل بود,صبح که از خواب پاشدم بی سرو صدا حاضر شدم و رفتم کلاس زبان,اولین جلسه ی ترم جدید بود,استادمون با کلی انرژی اومد و کلی صحبت کردیم و خندیدیم,البته سروه و نوشین نیومدن امروز,معلوم نیس سروه بیاد یا نه ولی باید بهش ساعت کلاسارو خبر بدم,بعد از کلاس زبان با گلناز توی پارک کنار آموزشگاه قدم زدیم,بارون گرفت,گلی بهم یه خبر خیلی بد داد که اشکم درومد,می گفت فکر میکردم می دونی!!!نازنین یکی از هم دوره ایای دوران دبیرستان و پیش دانشگاهیم فوت کرده,سزطان خون گرفته و در عرض 6ماه به آخر خط می رسه,یادش بخیر با هم سرویس گرفته بودیم وقتی می رفتیم پیش دانشگاهی,خونشون نزدیک ما بود,خیلی دختر اکتیوی بود,شبیه بهاره رهنما بود,یه بارم بهش گفتم کلی باهم خندیدیم!:(((( خیلی دلم گرفت از شنیدن این خبر,ولی از طرفیم می بینم راحت شد,الان زیاد دل بستگی ای به دنیا نداشته,نه همسری,نه بچه ای,فقط واسه پدر مادرش خیلی سخت بوده! خدا رحمتش کنه اگرچه مطمئنم الان توی بهشت داره به حال و روز ما می خنده:-)

دیشب با مامان و شهرزاد و شقایق شام رفتیم بیرون,این 2 هفته که گذشته 3 بار رفتیم اون فست فودیه,حسابی پولدارش کردیم :دی

چند روز پیش یعنی 16فروردین تولد گلناز بود و کلی خوش گذشت!

قبل از عید یه خونه خریدیم از خیابون کسری اما معلوم نیس بریم توش یا نه,من که دوس ندارم بریم اونجا ولی خب خیلی از اینجا بزرگتره,ولی من اینجارو دوس دارم,شاید از همین دور و برا یه خونه بخریم,چون اینجارو قراره بفروشیم...

اون بابایی که 2 ساله تله پاتی عمیقی باهام داره و خیلی وقت پیش بهم ابراز علاقه کرده بود باز بهم گفت که دوستم داره و الان منتظره که من جواب بدم بهش و من نمی تونم بهش جوابی بدم چون دوست ندارم با کسی باشم,اون پیاپی کاری می کنه که بیشتر باورم بشه راست می گه,خیلی بهم محبت داره,شخصیتشو دوس دارم اما از طرز لباس پوشیدنش خوشم نمیاد,خیلی با سواده ولی خیلی تنبله و زیاد اهل کار کردن نیست,البته طفلک الان دانشجوی ارشد عمرانه و اصلا وقت زیادی واسه کار کردن نداره و فقط همین آموزشگاهی که داره رو اداره می کنه و من همیشه با میلاد مقایسه ش می کنم و اعصابم بهم می ریزه چون اون توی همین شرایط همه چی داشت,یه شغل عالی,ماشین,خونه و همه ی امکاناتی که یه پسر توی این دوره توی 40 سالگی هم به زور بدست میاره رو توی 23 سالگی داشت و خیلی با عرضه بود!!!!چند روز پیش احوالمو پرسید و گفت که داره آماده می شه واسه آزمون دکترا و اینکه می خواد با دوستش کلینیک ساختمانی باز کنن,دنبال کارای پایان نامه ش بود...دلم براش تنگ شده اما حتی اگه از دلتنگی بمیرمم حاظر نیستم بهش بگم چون اعتماد به نفس کاذبش بسیااااار بالاس...

الانم می خوام برم ناهار میل بفرمایم چون صبحونه هم نخوردم و الان بسی گشنه بسر می برم :دی

داوود عزیز دلم برات تنگ شده بود و حالا که آپتو خوندم خوشحالم که این مدت خوش گذشته,مرسی که بیادم بودی,یاسی و حتما ببوس و به مامان سلام برسون.امیدوارم شاد و موفق باشی.راستی خوشحال شدم خیلی وقتی دیدم داری کتاب چاپ می کنی,منتظر خوندنش می مونم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 14:6 توسط ye nafar|

شروعش زیاد برام خوب نبود,یعنی 2 روز اول یه سری اتفاقا افتاد که پاک عصبیم کرد و به زور قرص خواب و آرامبخش خوابم برد! امان از همسایه ی بد و مردم آزار و بی تربیت و بی فرهنگ!!!!

روز اول عصرش رفتیم خونه مامانی اینا,فردا صبحشم خونه عمه و دیروزم عقد منا بود و من از ساعت 4 اونجا بودم و کلی خوش گذشت!

امروز عصرم با پدر رفتیم خونه دختر دایی و پسرخاله ی مامان,جالب اینه که هنوز بهم عیدی میدن و هنوز ذوق می کنم!!!!!!

دلم واسه یکی از دوستام تنگ شده,همیشه به وبلاگش سر می زدم و غصه هام یادم می رفت!الان باز رفتم وبش و دیدم که حذفش کرده,دلم خیلی گرفت,امیدوارم هرجای دنیا که هس امسال براش سال خوبی باشه و بتونه خاطرات تلخ پارسالشو فراموش کنه و توی سال جدید به کلی موفقیت دست پیدا کنه,علی آقا اگه خوندی وبم و بدون خیلی بیادتم و سذ سال تحویل واسه ت دعا کردم!

از داداش داوودم خبری نیست و متاسفانه منم فرصت نکردم ایمیل بدم و احوال بپرسم و تبریک بگم,امیدوارم هرجا که هس شاد باشه و در کنار مامادر عزیزش روزای خوشی رو بگذرونه!

دلم گرفته ...

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 21:14 توسط ye nafar|

خونه تکونیم امروز خدا رو شکر تموم شد,واقعا این چند روز خسته شدم,دیشب پدر اومد و امروز عصر رفتم یه مقدار روبان و سیم و اسفنج و سنگ خوشگل گرفتم واسه هفت سین,می دونم این مدلی که مد نظرمه خیلی زیبا می شه,شاید اگه شد عکسشو آپلود کردم!

پریروز یه فیلم خیلی رمانتیک و ساده دیدم و پاش کلی گریه کردم چون شخصیت زنش تقریبا هم از نظر ضاهری و هم از نظر اخلاقی کاملا شبیه من بود,اسم فیلم "فرانکی و جانی" بود,آل پاچینو نقش "جانی" رو بازی می کرد که واقعا از شخصیتش توی این فیلم خوشم اومد,یه جورایی خیلی از یه لحاظایی شبیه اون بابایی بود که همیشه بهم ابراز علاقه می کنه و همه جوره بهم ثابت شده که راست می گه!کاش می تونستم قبولش کنم...

خیلی خوابم میاد.امروز با منا حرف زدم و گفت واسه محضرم باید بیای,سوم عقدشه.امروز با پدر که رفتم جوراب شلواری خریدم واسه زیر کت و دامنی که گرفتم واسه عقد مونو اما رنگش بهشون نمیاد,عاشق کت و دامنمم,خیلی خوش رنگ و خانومانه س.یه رنگ صورتی مایل به پوست پیازی داره که خیلی ملیحه,مدلشم خیلی زیباس,خیلی وقت بود اینجور لباس رسمی ای نخریده بودم!حالا جوراب شلواریم به لباسه نمیاد و مجبورم فردا برم عوضش کنم:(

واقعا خدا رو شکر می کنم که خانواده ای به این عزیزی دارم,پدری به این مهربونی که هرچی بگم نه نمی گه و مادری که با همه ی قلبم دوسش دارم,بهشون افتخار می کنم!خدایا بخاطر همه چیز ممنونم...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:40 توسط ye nafar|

امروز,روز من بود,روزی که23سال پیش زمینی شدم و خدا منو به  مامان بابام داد!

خیلیا امروزو بهم تبریک گفتن اما مث همیشه  انتظار داشتم یه نفر که برام خاصه بهم تبریک بگه و نگفت,یعنی اصلا انگار هنوز پیدا نشده و نمی دونه که من امروز تولدم بوده!به هر حال امسالم می بخشمش اما بعدا تلافیشو سرش در میارم!

22سالگی پر از تجربه های تلخ و شیرین بود برام,پر از خاطراتی که لحظه به لحظه باهاشون زندگی می کنم و هرگز فراموشم نخواهد شد,پر از زمین خوردن و بلند شدن,22سالگی با اینکه چند ماه اولش خیلی بهم سخت گذشت و با گریه همراه بود اما این ماههای آخر همه ی تلخیاش جبران شد,یعنی خودم به خودم کمک کردم و خواستم که جبران بشه!

توی سالی که گذشت و من بزرگتر یا شاید پیرتر شدم و موام بیشتر سفید شد خیلی چیزا یاد گرفتم,دوستای زیادی پیدا کردم و بیشتر دوستای قدیمیمو شناختم و تونستم باهاشون وقتمو پر کنم,یاد گرفتم هر دوستت دارمی تعهد نیست,یاد گرفتم آدما خیلی زود فراموش می کنن و خیلی راحت خودشونو با شرایط جدید وفق می دن,یاد گرفتم اگه به کسی محبت کردم یا براش کاری انجام دادم انتظار نداشته باشم اونم باهام همون رفتارو داشته باشه,یاد گرفتم ببخشم و کینه به دل نگیرم,بیشتر از قبل با دوستام مهربون باشم,و البته یاد گرفتم که غرورم و خیلی جاها حفظ کنم و فقط وقتی که احساس کردم ارزش داره بشکنمش...

خیلی چیزا رو درک کردم,فهمیدم مامانم چقدر توی خونه زحمت می کشه و خیلی وقتا نادیده گرفته میشه,فهمیدم پدرم تنها مردیه که می تونم روی عشقش حساب کنم,فهمیدم برادرم بزرگترین حامی و پشتیبان منه حتی اگه زیاد وقتشو باهام نگذرونه...

22سالگی باز بهم ثابت شد که تا عشق نباشه زندگی زیبا نیست,بهم ثابت شد باید از خیلی چیزا بخاطر چیزای دیگه گذشت کرد,بهم ثابت شد اگه بدیایی که در حقم شده رو واسه خودم تکرار کنم جز اذیت کردن خودم چیزی برام نداره,یه چیز دیگه هم تقریبا بهم ثابت شد و اون این بود که یه نفر چقدر منو دوس داره و من نادیده می گیرمش و اون همش تلاش میکنه دید منو عوض کنه,یه چیز مهم دیگه که بهم ثابت شد این بود که اونی که من دوس داشتم پشیزی لیاقت احساس منو نداشته و قصدش فقط وقت گذرونی بوده....

22 سالگی خیلی چیزا به دست آوردم و شاید خیلی چیزای مهمی که قبلا تو وجودم احساس می کردم و از دست دادم...چیزایی که به دست آوردم مادی هستن و چیزایی که احساس می کنم از دست دادم معنوی...خیلی سعی کردم خودمو متقاعد کنم که بالاخره یه روز بایدبا کسی آشنا می شدم اما ته دلم احساس گناه می کنم...همیشه حریممو حفظ کردم و تا جایی که تونستم مانع از گناه شدم اما نمی دونم چرا انقد حساسم...22 سالکی سالی بود که کارشناسیمو تموم کردم و واسه ارشد امتحان دادم,گواهینامه ی رانندگی گرفتم,یاد گرفتم کیک درست کنم,یاد گرفتم چطور مدیریت کنم توی خونه و خیلی چیزای دیگه! ولی از اول 22 سالگی هر لحظه احساس کردم دارم از خدا دور و دورتر میشم,انگار فقط توی غم می شه به یاد خدا بود و چون من اواخر این سال با شادی لحظاتمو سپری کردم پس از خدا دور شدم!!!!!

خدا توی این سن بهم یه عالمه دوست خوب هدیه داد مثل داداش داوود عزیزم که امسال بهترین هدیه ی تولدمو اون بهم داد و واقعا تنها کسی بود که از ته دل بخاطر هدیه ش خوشحال شدم,مثل علی آقا که با غمش غمگین شدم و با خوندن متنای طنزش غصه هام یادم رفت,مثل عاطفه ی عزیز,عابر,وخیلی دوستای دیگه که مجازی باهاشون در ارتباطم اما برابر دوستای حقیقیم دوستشون دارم!!!خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن شما...

همه ی تلخیای 22 سالگیم اگرچه واسه همیشه تو ذهنم نقش بسته و ممکنه هرگز فراموش نشه اما با شمعای 23 سالگی فوت شد,من از هیچکی کینه ای به دل ندارم و هرکی که در حقم کم لطفی کرده رو بخشیدم,امیدوارم 23 سالگی از اولش شیرین باشه!

راستی امسال دوست صمیمیمم یه جورایی داره ازم دور می شه و ازدواج می کنه,لبته این جزو خاطرات شیرین 22سالگیه چون می دونم خوشبخت میشه!

خدایا بخاطر همه چی ازت متشکرم,امسالم تنهام نذار! 21.12.90        23:59

پی غافلگیری نوشت: شب فامیلا غافلگیرم کردن و برام کیک خریدن و اومدن خونمون,یه عالمه هدیه ی خوشگل گرفتم امسال!خودم عصر واسه خودم کیک درست کردم اما اونا کیک خوشگل برام خریده بودن : پی

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 16:1 توسط ye nafar|

مُردم از خستگی خدایااااااااااااااا!!!!!:(((((((((

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:19 توسط ye nafar|

دیشب بعد اینهمه وقت آسمون یادش افتاده بود امسال در حق ما کم لطفی کرده و شدیدا برف می بارید...

از صب کا کرده بودم و آشپزخونه رو تمیز کرده بودم و آشپزی و درست کردن یه کیک که تازه یاد گرفتم و مهمون داری و هزار تا کار دیگه...عصرم که عین جنازه اومدم بشینم دخترکوچولوی همشایه اومد خونمون و بهم گفت واسم یه پرتقال پوست می کنی؟منم ذوق کردم و گفتم چرا پوست نکنم عزیزم,همین که چاقو رو برداشتم پوست پرتقالو بکنم زدم یه مثقال از پوست خودمم باهاش کندم و حسابی دلم ریش شد,الان هرلحظه اون چاقوارو می بینم یاد صحنه جرم میفتم دلم ریش میشه!

خلاصه این از دیشب!

امروز صب باز عین جنازه از خواب پاشدم و باز توی آشپزخونه به فکر اینکه ناهار چی درست کنم وچیکار کنم بودم که دیدم باز دختر همسایه اومده با اون صدای خوشگلش صدام میزنه و می گه بیا بریم برف بازی!اول به مامان گفتم نمی رم اما بعد که دیدم چقد با عزّ و لابه میگه دلم براش سوخت و حاضر شدم باهاش رفتم برف بازی!براش یه آدم برفی کوچولو اما خیلی خوشگل ساختم و ازش عکس گرفتم!بازی کردن با بچه هارو دوس دارم چون بهم آرامش میده,نمیدونم واسه بچه خودمم انقد حوصله خواهم داشت در آینده یا نه!!!ولی می دونم هرچیم که باشه چه دختر چه پسر عاشقشم!!!(باز جو مادر بودن منو گرفت)

انقد خسته بودم که توی عکسا کاملا معلومه از چهرم و هرکی می بینه سریع متوجه می شه,بازم قیافم شده مث دو سال پیش,ساده ی ساده,حوصله ندارم دیگه زیاد به خودم برسم!!!البته این دو روزه اینجوری شدم چون از نامرتب بودن بدم میاد ولی بازم همون غم دویده تو نگاهم,امروز همش دنبال این بودم که یکی بهم بگه بالای چشات ابرو که بزنم زیر گریه!هر سال وقتی به روز تولدم نزدیک می شم همین احساسو دارم,دلگیر,دلتنگ,بداخلاق  و توو فکر!!!دلیلشم نمی دونم...

امروز باشگاه نرفتم چون هم مهسا همرام نمیومد و مریض بود هم خودم به شدت استخونام درد می کرد!

تازه دارم می فهمم مامانم طفلک چقد تو خونه زحمت می کشه و ما با خیال راحت میایم می خوریم و می ریزیم و می پاشیم و شاید خیلی وقتا تشکرم نکنیم!!!

یه مدته عجیییییب نگران محمد _داداشم_ هستم,خدا خودش نگهدارش باشه....

امشب عجیب هوای غزل دارم اما حرفام ته کشیده...بهترین راه نوشتن بود... .

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:24 توسط ye nafar|


آخرين مطالب
» کنکور آزاد
» گاهی نمیشود,نمیشود که نمیشود!!!
» خودخوااااااااااااه X(
» تنها در خانـــــــــه...
» بعد مدتها...
» سال جدید!
» هفت سین!
» 22سالگی پـــــــــــَر...
» خونه تکونی یا ... !
» برف...!

Design By : Pichak